وقتی دل، فولادی میشود؛
فولاد خوزستان را دوباره و محکمتر از پیش میسازیم
سال ۱۳۷۸ بود. تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم. چند جایی در استان به پزشک نیاز داشتند. در اولین جایی که مصاحبه دادم پذیرفته شدم.
به گزارش پایگاه خبری «معدن نامه» سال ۱۳۷۸ بود. تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم. چند جایی در استان به پزشک نیاز داشتند. در اولین جایی که مصاحبه دادم پذیرفته شدم.
بنا شد از هفته بعد کارم را شروع کنم. همان شب دوستی به من زنگ زد و گفت صنایع فولاد اهواز(آن موقع به این نام شناخته میشد) هم پزشک میخواهد.
هیچ شناختی از این شرکت نداشتم. اصرار کرد که جای خوبی است؛ و محوطه منازل سازمانی اش خیلی زیباست؛ بروی آن جا دیوان شعری خواهی سرود علیرضا!
ارتباطی برقرار شد؛و بنا شد در تابستانی گرم برای مصاحبه ساعت ۱۱ دفتر معاون منابع انسانی وقت باشم.
با تاکسی آمدم؛ و به گمان اینکه شرکت نزدیک است؛سر میدانی که به «میدان الله» معروف بود پیاده شدم! تو نگو از آنجا تا شرکت کلی راه است! آنهم زیر تیغ تیز آفتاب تابستان اهواز…تا چهار راه طوری بعد از درب ورودی منازل دویست دستگاه پیاده آمدم!سرم داشت ذوب میشد! خیس خیس شده بودم.
عرق شور از ابروهایم میریخت در چشم هایم! وانتی رد شد؛که عقبش پر از قابلمه های بزرگ بود و بعدا فهمیدم ناهار را دارد برای شرکت میبرد.
با دست اشاره ای به راننده اش دادم؛خدا خیرش بدهد ایستاد! پرسید کجا می روی؟ گفتم : صنایع فولاد!
گفت خیس عرقی از کجا پیاده آمده ای ؟ گفتم از میدان الله! تعجب کرد! گفت اینجا سه راه سیصد است خیلی مونده تا شرکت؛ بیا بالا بسم الله!
ماشین کهنه ای بود ولی کولر خنکی داشت! تا درب ورودی اصلی شرکت مرا رساند و خودش داخل رفت.
باد کولر، موهای عرق کرده ام را به چندین سو پرتاب کرده بود؛تقریبا مثل موشک های خوشه ای هوافضای سپاه! کله ام شده بود مثل جوجه تیغی!!
نگهبان پرسید: با کی کار داری؟ گفتم:قرار مصاحبه استخدامی دارم. نگاهی به سرتاپایم انداخت…جوانی با لباسی که از شدت عرق به بدنش چسبیده، و موهایی آشفته شده و چشم هایی گود افتاده! گفت استخدام در چه قسمتی؟ گفتم: نمیدانم پزشک هستم.
گفت عجب! این عجب گفتنش از فحش بدتر بود!!! بالاخره هماهنگی کرد و رفتم برای مصاحبه. سه نفر نشسته بودند.
معاون منابع انسانی وقت، مدیر اداری وقت و مدیر بهداشت و درمان وقت و یک متقاضی استخدام وقت!!!
اذیتتان نکنم پذیرفته شدم؛ و شرکت فولاد خوزستان شد خانه دومم. شاید هم خانه اولم!…چون بیشتر وقت مفیدی را که در ۲۴ ساعت داشتم؛ در شرکت بودم. هر روز هفته صبح و بعد از ظهر ،تازه پنجشنبه جمعه ها هم یک در میان، میرفتم کشیک درمانگاه بیت المقدس میشدم در مناز سازمانی گروه ملی! اولین بار که راننده دنبالم آمد؛ روز جمعه ای بود و من غرق خواب! ساعت۶ صبح زنگ آیفون را زدند.
گوشی را برداشتم گفت: دکترمخبر! گفتم جانم! گفت آمده ام شما را ببرم بیت المقدس! گفتم دست اسراییل است !! و گوشی را گذاشتم سرجایش! بعدا فهمیدم اسم درمانگاه است…
حالا بعد از ۲۷ سال کار کردن در شرکت بابرکتی که ولی نعمت من شده است و رزق زن و بچه ام را داده و همه زندگی ام با نام و نانش گره خورده؛ حق دارم وقتی میگویند بمباران شده، حس کنم قلبم بمباران شده و روحم موشک خورده است!!
با زمزمش سیراب شده ایم و با احیائش، احیاء! حالا حس می کنم مثل گندله هایش دلم پر از خلل و فرج است! ساعت ها مثل مادر مرده ها به یک جا خیره می شوم!تمرکز ندارم! وسط جویدن لقمه، ناگهان فکم متوقف میشود! …
این روزها خیلی دلشکسته ام. از طرفی رهبر عزیزتر از جانم را با زبان روزه در حال تلاوت قرآن زده اند و مظلومانه به عرش خدا پرکشیده است. مردی که محبوب ترین شخصیت زندگی ام بود؛ و از سویی شرکت عزیزم زخمی است و جانباز وطن شده!…خب چه باید کرد؟ شیون؟!! چه باید بود؟ نومید؟!!!
نه ! اینها که خواست دشمنان وحشی ماست! اشک را باید با اراده گره زد و اندوه را با حماسه!
به قول شهید سلیمانی که همه عمرش خار گلوی استکبار بود؛« ما ملت امام حسینیم»
ما از حسین(ع)آموخته ایم عزت را ،نپذیرفتن ذلت را…اصلا اگر پیام حسین برای مردمان ۱۴۰۰ سال قبل بود؛چرا گفت «مثلی لایبایع مثله» خب می فرمود «من» با «او» بیعت نمی کنم! او میخواست بگوید در طول تاریخ و تا دنیا دنیاست؛ پیروان مشی و مرام من با هیچ یزیدی، در هیچ عصری، سازش نمی کنند. شاید الان
کمی تفسیر این عبارت عجیب و معروف ساده تر شده باشد :
«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»
خانه خود را خواهیم ساخت؛ محکم تر از پیش، زیباتر از قبل… این شرکت برای نسل های متعددی باید کماکان ولی نعمت باشد و سفره ای گسترده وگشاده، ان شاءالله
شاید این دوبیتی که در همین حال و هوای این روزها سروده ام پایان خوبی بر این نوشته باشد..
«می سازمت ای خشت خشتت از وجود من می خواهمت ای در قنوت و در سجود منلبریزم از خشم و غمی جانکاه اما زود
برپات خواهم کرد خیلی زود خیلی زود!»
بهار ۱۴۰۵
دکتر علیرضامخبردزفولی